آبان
۳۰
    
Posted (پرشین سوبر) in خاطره نویسی on آبان-۳۰-۱۳۸۸

ح: بی‌شرف!

ص: :O !

ح: چیـه؟ یکی فحش نوشت من فقط خوندمش. :دی

ص: :)‌ !

ح: تازه کجا رو دیدی؟ تهران رفتم فحش جدید یاد گرفتم!

س: =))‌ !

ص: :)‌ !

ح: می‌خوای بهت بگم؟

ص: بگو؟!

ح: عمه رو بگم یا زن عمو؟ = ))‌))))))))

س: =))‌!

.

.

.

بقیه رو دیگه درگوشی به صادق گفتم! زشتِ شما یاد بگیرین! :D
.

ح: حدیثه ، ص: صادق ، س: سحر !!



 
بهمن
۰۸
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on بهمن-۸-۱۳۸۷

 فکر نکنین به خواسته م رسیدم و خوشحالم و واسه همین دوباره دارم اینجا می نویسم، نه!! دقیقا عکس این قضیه رُخ داده، خدا درخواست منو رد کرد، البته خوشحالم که اینطوری شد، آخه اون چیزی که میخواستم صد در صد به ضرر خودم بود. شایدم تا آخر عمرم باید بدبختی می کشیدم و لِه میشدم! :دی عجب دیوانه ای هستم نه؟ جوّ دیگه میگیره یهو!

.

اینا رو بی خیال، اومدم بازم خاطره ثبت کنم و برم، هرچند یه عالمه از خاطره های شیرینم رو در طی این چند روزی که اینجا ننوشتم رو به باد فراموشی سپردم. اما الان دیگه نتونستم تحمل کنم، خلاصه باید نوشت و ثابت کرد: می نویسم، پس هستم!

.

امروز باز هم  به این نتیجه رسیدم که فرندفید هم جای خیلی خوبیه هــــــا! با چند عدد کامنت رد و بدل شده بین من و منیره جون، و در نهایت هم با یه تماس کوچیک، مُخ صادق جون برای رفتن به اصفهان و در آغوش گرفتن (پریدن تو بغل) منیره، زده شد!! فردا ساعت چهار و نیم میرم سمت اصفِهون! 

.

پی نوشت: داشته باشید گزارش کامل را از منیره خانُم! :دی



 
دی
۱۸
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on دی-۱۸-۱۳۸۷

اینقده خوشم میاد صادق و خواهرش رو میبینم که یه کتاب میگیرن دستشون، تا تموم نکن ول کنش نیستن، تمام حواسشون رو کتاب و جزوه شونه. اما من چی؟ کتاب دست گرفتن من مثِ خوردن ۲ تا قرص دیازپامِ :دی! همچین چشمام سنگین میشن که نگو و نپرس. دقیقا بعد از خوندن ۱ صفحه دو ساعت کامل میخوابم. با این سواد کمم هر چقد حساب میکنم، تعداد صفحات رو با ساعات خواب ضرب و جمع و تقسیم میکنم می بینم اگه هزار روز هم تعطیلی قبل امتحان بذارن و بیست روز بیست روز هم فاصله باشه بین امتحانا بازم کتابام تموم نمی شن :دی !! چه با خیال راحتم نشستم اینجا دارم می نویسم نه؟ هی تاریخ پُستامو میبینم هی ترس سراغم میاد، دارم به روزای امتحان نزدیک میشم، چه جوری باید امتحان بدم؟ یه کوچولو واسم دعا کنین بشینم سرِ درس و مشقم، خوابمم نبره. خُب؟



 
دی
۱۵
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on دی-۱۵-۱۳۸۷

صادق داره اخبار شبکه یک رو میبینه! من ظرف شستنم تموم شد! رومو میکنم سمت تلوزیون.

- یعنــی چـــی آخه؟ چرا این همه مُرده نشون میدن! خُب کُشتن، کُشتن دیگه، بالاخره که چی؟ باید بمیرن خوب! این همه نشون دادن داره؟
- حرفایی میزنی! دارن می کُشنشون!!!
- این همه ایرونیا رو کُشتن تو جنگ کسی اینجوری کرد؟ نشون میدادن؟
- تو جنگ ۲۰۰ نفر ۲۰۰ نفر نمی کُشتن.
- بذار بکُشن یهو راحت کنن! ۵۰ ساله خیلی کم کُشتن؟
- هیچ جا داره نشون نمیده که، ایرانم نشون نده؟
- نه!!! چطوره یه فیلم میخوان بذارن یه مُرده توشه ۲۴ جور سانسور میکنن، الان به اینا که رسیده یه سره دارن نشون میدن، اون که فیلمه، اون مدلی برخورد میکنن! نمیگن آدم روحیه ش بهم میریزه!
- تو چرا حالا حرص میخوری؟ باید یه جور دفاع کرد دیگه!
- دفاع؟ خُب دفاع کنین دیگه، برین بجنگین!

.

اعصاب برا آدم نمیذارن. یعنی نیمشه مثِ آدم بشینیم تلویزیون ببینیم؟ کوفتمون کردن این مدت!!! چه خبره آخه. هی مُرده! هی بچه! هی مُرده! هی بچه! ول کنین دیگه آقا جان فهمیدیم دارن یه عده آدم بیگناه و مسلمون رو می کُشن! اما آیا با پخش این تصاویر و مرگ بر اسرائیل گفتن ماها کمکی بهشون میکنیم؟ مَردشین برین بکُشین!! مَردشین برین کمک کنین!! مَردشین وقتی ۱۰ نفر ۱۰ نفر می کُشن به فکرشون باشین! ازشون بیشتر بگین. آدم اینجوری بیشتر تحریک میشه به خدا! به اعصاب فشار میاد دیگه. اصلا هر کی هر چی میخواد بهم بگه! من بدم! من نمی فهمم اونجا چه خبره! من ظالمم! اصلا من اسرائیلم :دی !! با این تصاویری هم که نشون دادینا دستِ من باشه میگم همه رو یهو بمب اتم بندازین پودر کنین!

وااااای!

.

خب حالا اعصابم آروم شد دارم میخندم! صادقم گذاشت کانال بومرنگ داره کارتون پخش میشه. امروز یه ایمیل خیلی خوشمزه دستم رسید ( اینو نوشتم که ثبت شه) خودش یه پا پُستِ ، اما فعلا نمیتونم بذارمش اینجا، چونکه cpanel بنده ترکیده (طبق معمول تا دلمون به چیزی خوش میشه هاست و سی.پنلُ وردپرسُ و اصلا خودم با خاک یکسان میشیم) !! هیچ دسترسی بهش ندارم و نمیتونم واردش بشم! امیدوارم فردا درست شه چون وگرنه حسابی قاطی میکنم! اون وقت یا خودمو پاک میکنم یا وبلاگمُ. عجب تهدید خفنی کردم، الان Cpanel مث بید لرزید، به حرفامم گوش کرد، مثلا.

چند وقتیه نمیتونم چیزی در مورد اتفاقات روزانه م بنویسم، دلمم میسوزه که چرا نمیتونم جایی ثبتشون کنم! دست و دلم به هیچ کاری نمیره، البته الان بدجوری نوشتنم میاد فقط حیف که سی.پنل سنگ انداخته جلو پام، وگرنه با شوق و ذوق وحشتناکی می نوشتم! بسه دیگه هر چی از بدبیاریام گفتم.

.

آیا اینجا رو دیدین؟ اسمایلی عوض کردن بحث.

اینم عکس منه = ))))) !!! خیلی یهویی عکسُ ازم گرفتن من اصلا آماده نبودم! نشد رنگ لباسمُ ست کنم! :دی کیف دستی رو دارین؟ خدایی آخره رنگه هــــا = )))))

.
همین که این عکس رو دیدم یاده یه خاطره باحالی افتادم. یه شب داشتم برای چند تا از دوستا یه استند طراحی میکردم، اونم چقد وحشتناک، این بک گراند رنگش نارنجی بود، منم زدم دقیقا بالای کار یه کادر صورتی انداختم :دی ! از نظر من خیلی خوشگل شده بودااااا، توپ بود اصنشم :دی! اسمایلی دلداری دادن به خودم، بعدش که کار تموم شد به بچه ها نشون دادم، یکی بهم پی ام داد چه جوری نارنجی و صورتی رو باهم ترکیب کردم، اصلا به هم نمیان و از این حرفا.
گفتم به این قشنگی و …. !! برگشت ازم یه سوالی پرسید. گفت: بذار یه سوالی بپرسیم، تو لباس صورتی و نارنجی با هم میپوشی؟ منم جواب دادم آره! بنده خدا دیگه هیچی نگفت! : ))))))))) خودش جوابشو گرفت و ساکت شد :دی

.

حالا فکر نکنیا من بد سلیقه ام یا چــــی نه اصلا اینجوریام که فکر میکنین نیست! :دی من فقط بین دو رنگی صورتی و نارنجی گیرم یه جورایی : )))) رنگ نارنجی رو صادق دوست داره! بعد میخوام به سلیقه های هر دوتامون احترام بذارم هر دو ترکیب رنگ رو استفاده میکنم  ! وااااااا چقد از بحث اصلی منحرف شدم!

.

میخواستم یه تشکر درست و حسابی بکنم، از حضرت والا مامبو جامبو دوستی که جدیدا باهاشون آشنا شدم، با خودشون که نه، در اصل با تاج و تخت پادشاهیشون و حرمسرا و همسرای دامن گُل مَنگولیشون :دی !  مرسی بابت سوالات فلسفلی!

از خواهرزاده گُلم علیرضا هم تشکر میکنم! واقعا ذوق زده م کردی، بی نهایت ممونم! امیدوارم یه روزی جبران کنم. خیلی خیلی به خاله مجازیت لُطف داری! کلی کیس و هاگ و اینا.

.

پ.ن۱: ان شاءالله فردا همه چیز درست میشه و برمیگرده سر جای اولش.
پ.ن۲: روزگاریست غریب! پست می نویسیم و برق می رود و ما میمانیم با یک پست نیمه کاره و ذخیره شده بر روی دسک تاپ.
پ.ن۳: امروز از اون روزایی بود که کلی در مورد سیستم عامل های متفاوت صحبت کردیم! کلا به این نتیجه رسیدم من باید ۳-۴ تا سیستم و یه لپ تاپ داشته باشم تا بتونم از هر سیستم عاملی که دلم میخواد ( مخصوصا توزیع های لینوکس ) استفاده کنم و تستشون کنم!
پ.ن۴: با یه دوست هم کلی چتیدم و روحم شاد شد! آخه نهایت بدجنسی رو به خرج دادم. :دی نمیدونم چرا هر چقد روح خبیثم خودشو نشون میده من بیشتر شاد میشم و کلی انرژی میگیرم! = )) داداشم همیشه در این مواقع بهم میگه : اِی گربه بدجنس! ببین این الان روح خبیثته ها.
پ.ن۵: خیلی خیلی چاق شُدم! این افزایش وزن کمــــــــی فقط کمـــــــــــــــــــی ناراحتم میکنه.



 
دی
۰۳
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on دی-۳-۱۳۸۷

۱- دیروز رفتم دکتر، جواب سونوگرافی کاملی رو که هفته قبل انجام داده بودم بردم نشونش بدم، معده مم معاینه کرد، معاینه که چه عرض کنم فشار و مشت و لگد روونه معده م کرد، منم تا تونستم گریه کردم!

دُکی جان کمی باهام صحبت کردن و گفتن اگه این همه استرس داشته باشی و عصبی باشی من نمیتونم آندوسکپی کنم، ممکنه بیشتر تحریک شه و … . یه سری قرص و شربت جدید برام نوشتن، با دُز خیلی پایین، آخه هیچ کدوم از قرص های قبلی رو نمی تونستم مصرف کنم، بعد از مصرفشون وحشتناک درد می کشیدم. فعلا قول دادم تا سه هفته به طور مرتب این نسخه جدید دکتر رو مصرف کنم تا ببینم چی میشه.

۲- الان بهترم! کلاسامم که تموم شد، دیگه خیلی خیلی بهترم.

۳- از وقتی پسرخاله اینا خونه گرفتن و مستقل شدن هر شب چتر میشیم اونجا. آی کیف میده. :دی الان که از کلاس برگشتم اونا قراره ناهار بیان خونمون. اصلا فک نمیکردم یه روزی همچین با خانومش جوش بخورم و رفت و آمد گرمی داشته باشیم. یه گوش شیطون کر بگم و بزنم به تخته! اسمایلی اسفند دود کردن. خلاصه ، ما میایم و شما بیاین هم عالمی داره.

۴- دیشب صادق جان، ما را به سمت مغازه های لباس هدایت نمودند، ما نیز چشم بسته انگشت گذاشتیم روی هر لباسی که حس کردیم خوب بید، همه را با هم در یک چشم به هم زدن پسند و به سمت صندوق هدایت نمودیم. اصلنشم هیچ کدومشون صورتی که نبودن .

۵- از اینکه کسایی رو دارم که توی اینترنت باهاشون آشنا شدم خیلی خوشحالم و همش دارم فکر میکنم که چه جوری میتونم خوبی هاشون رو جبران کنم.

۶- اون خانوم بدجنسِ بودا، بعضی وقتا، اون قبلااااا گیر میداد بهم، یادتون هست؟ فیلم دَنس جوادیشون تو آموزش دانشگاه رو دیدم، یعنی یکی از همکلاسی ها واسم ایمیل کرد اولش شاخ در آوردم اما بعدش کلی خندیدم، بشر هر چه زشت تر، کارای تعجب انگیزشترش بیشتر! :دی حالا اینا رو ولش دیروز تونستم آی.دی یاهوشو خیلی یهویی ببینم و حفظ کنم. بعد اون روی خبیث من هی منو اذیت میکنه : )) نمیتونم کنترلش کنم داره از دستم خارج میشه!

۷- من اینجا نشستم هی دارم حرف میزنم و اصلا به فکر غذا و پخت و پز نیستم. واه واه واه. :دی

۸- اگه دیر به دیر نوشتم بدونین که دارم درس میخونم تا این ترم شاگرد اول شم، بلکه یکمی به موجود نانازی مث گربه نزدیکتر شم! :دی دیشب به خودم کلی دلخوشی و امیدواری دادم که دیگه دارم به گربه نزدیک میشـــــــــــــــــــم. یه وقت فک نکنیا صادق گفته واسم گربه میخره!!! نه!!! اشتباه نکنین!!! دیگه مث اون جوجه تیغی نیست که سرم کلاه رفت. خودم به خودم قول دادم که واسه خودم گُربه بخرم.



 
آبان
۲۷
    
Posted () in بازی وبلاگی on آبان-۲۷-۱۳۸۷

مار !!!

به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم.

دریا و آب !!!

راهنمایی بودم با گروهی از سمت کانون فرهنگی رفته بودیم اردو، با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ناهار بریم تو آب رودخونه و کمی بازی کنیم، من وقتی رفتم تو آب کم کم زیره پاهام خالی شد و کشیده شدم سمت عمیق آب. نفس کشیدن سخت شده بود به زور خودم رو میکشیدم بالا و دستامو تکون می دادم همه فکر کرده بودن که دارم مثلا بازی میکنم، همه جا تیره شده بود، نفس نمی تونستم بکشم، همه‌ش به مامانم فکر میکردم، به میگفتم اگه دوباره نفس بکشم دختره خوبی می‌شم و کسی رو اذیت نمیکنم. اما همینطور زمان داشت می‌رفت جلو و من میگفتم که خدایا میخوام دکتر بشم = )) !! نمیخوام بمیرم… همون لحظه یهو یکی از خانوما که شنا بلد بود رسید و منو خواست بکشه بیرون اما من هی سرش رو می بردم زیر آب تا خودم بتونم نفس بکشم. خیلی وحشتناک بود، بعد از اون یکی دیگه اومد و دو تایی منو از آب آوردن بیرون.

بعد از این ماجرا هیچ وقت سمت آب دریا نرفتم !!! هیچ وقت از شنا خوشم نمی‌اومد. تا امسال که یه دفعه اتفاقی با دوستم محبوبه رفتم استخر. نزدیک یه ساعت محبوبه خواهش میکرد که سرم رو ببرم زیر آب اما قبول نکردم که نکردم! : )) ترسِ دیگه کاریش که نمیشه کرد. از اینکه توی آب چشمامو ببندم وحشت دارم. :دی یه دفعه هم که رفتیم دریا. همش خواهش می‌کردم که صادق یا یکی دیگه کنارم باشه و منو تنها نذاره. دریا هم مواج بود، تا موج می‌زد بهم پرت می‌شدم و نفسم بند می‌اومد. :دی خودم داشتم دستی دستی خودمو غرق می کردم. کلی هم در حین نجات دادن خودم بدن و صورت فک فامیلا و صادق رو خط خطی کردم. :‌ )) حالا بماند که آخرش یه بچه مار ،یکی گرفت من شونصد کیلومتر دویدم تا برسم به خشکی و نجات پیدا کنم. از اون لحظه به بعد هم به خودم قول دادم دیگه همچین غلطی نکنم و نرم تو آب!

از دست دادن عزیزانم !!!

وقتی خواب می‌بینم که کسی (مخصوصا برادرام) رو از دست دادم یا یه اتفاق بدی واسشون می‌افته دیوونه میشم. یه دیوونه به تمام معنا. حاضرم خودم بمیرم اما اتفاقی واسشون نیافته. ان‌شاءلله که عمر با عزتی داشته باشن.

خیانت صادق !!!

اصلا نمی‌خوام به این قضیه فک کنم. فقط می‌تونم بگم که از این خیانت همسرا هم خیلی می ترسم و به شدت بیزارم. امیدوارم در طول زندگی زناشوئی واسه هیچ کسی پیش نیاد. همین جا خوبه یه اعترافی رو هم بکنم: گاهی اوقات از بس این ترس به من وارد میشه که خیلی به صادق سخت می‌گیرم! :دی از همین‌جا هم ازش معذرت میخوام و امیدوارم که به دل نگیره. زود گذره سریع این ترسم میریزه. :*

مرگ خودم !!!

از مُردن می‌ترسم :‌ ( از درد کشیدن واسه مُردن نمی‌ترسم از اون دنیا و جهنمی شدن خودم می‌ترسم. از مارای تو جهنم و آتش و عذاب می‌ترسم. :‌ ( از تنهایی بودن تو اون دنیا می‌ترسم.

اینترنت ملی !!!

نزدیک یه ماه میشه که این ترس هم به ترس‌های من اضافه شده. شاید الان متوجه منظورم نشین، اما خیلی ترسناکه زمانیکه اینترنت شما سایت‌های ایرانی رو باز میکنه مث سنجش و کلوب و … ! و به هیچ گونه سایت دیگه ای مث گوگل و یاهو و …. دسترسی ندارین. آدم خُل میشه. من تقریبا ۴ یا ۵ بار به مدت ۱۰ دقیقه این رو از نزدیک حس کردم. یعنی دارن چیکار می‌کنن با ماها و شخصیتای مجازیمون؟

فکر میکنم همین چند موردی که اینجا نوشتم کافی باشه. علیرضا‌ی عزیز مرسی که منو به این بازی دعوت کردی. پرستوووو، صادق، منیره، حامد و نون‌وا …. نمیدونم دیگه اسم کیا رو بگم؟ حالا هر کی که اینجا کامنت می ذاره بازی کنه خوشحالم میکنه. بدم میاد اسم کسی رو بنویسم بعد بازی نکنه! خوشحال میشم شما هم در مورد ترس‌های بزرگ زندگیتون بنویسین.