بوپو چند روزی ازم دور بود، دلیلش هم مسافرت به اصفهان بود! دو روز اول بوپو، خونه بابا مهمون بود، و باقی روزا خونه خواهر خانوم اینا. قرار بود وقتی از مسافرت برگشتم، خواهر خانوم و خواهرزاده ها بیان خونه ما، و چند روزی بمونن تا روز عروسی پسرخاله جان!
شنبه شب رسیدیم خونه، مراسم عروسی سه شنبه بود، دلم واسه بوپو یه ذره شده بود، سریع تماس گرفت با خواهرخانوم که به بهانه عروسی، زود بیان خونمون و منم به بوپو برسم. اما خونه نبود، در طی این دو روز گذشته هر وقت تماس گرفتن فقط داماد جان جواب تلفنامُ دادن و گفتن که کسی خونه نیست و رفتن بیرون! :دی
به خودم میگفتم، اگه غلط نکنم بوپوی منو کشتن و نمیخوان خودشونو آفتابی کنن! :دی
دیشب عروسی پسرخالم بود، تا نزدیکای ساعت ۹ هیچ خبری از خواهرخانوم و بچه هاش نبود. وسط دنس و اینا یهو دیدم به به، از در وروی تالار داخل شدن، دوان دوان رفتن سمتشون، دیگه طاقت نداشتم، هــی میگم بوپو من خوبه؟ آوردینش؟ خواهرخانوم، سرشو انداخت پایین و با خجالت و حالت معصومانه ای میگفت، خوووووبه. فقط !!! گفتم: مُرد؟ زنده نیست؟ چه جوری مُرد؟ کی مُرد؟ خواهرجان با همون حالت گفت: نــــه، نمُرد، زنده س، فقط دو روز پیش داشت بازی میکرد تو خونه، پاهاش تو همدیگه گیر کرد زمین خورد، یه ذره پاشُ می کشه راه میره!
دلمم اینقد آروم شد اینو شنیدم.
گفتم: اوووووووووووو !! من گفتم کُشتینش اینورا نیومدین! :دی
خواهرم بنده خدا، میگفت اگه بدونی وقتی اینجوری شد مریم و بهنام چیکار کردن، داشتن خودشونو می کشتن، که به خاله چی بگیم!
خلاصه بعد از اینکه خیالم راحت شد، رفتیم به ادامه دنس و اینا پرداختیم! :دی
بعد از رقص چاقوی عروس (عروس با لباس پر از تور و سنگ کاری شده که کلی وزن داره و سنگینه، یک رقص عربی کرد که نگووووو، فَکِ همه زمین خورد!!!) رفتیم از تو ماشین بوپو رو آوردم بیروووووووووووون. ای فداش شـــــــــم من
، اولش فک کردم دیگه منو نمی شناسه، اما بچه م تا اومد تو دستم شروع کرد به لیس زدن! :دی به تمام مهمونا بوپو رو معرفی کردم : ))))) هزار تا ازش عکس گرفتن : )))) خیلی باحال بود. تازه مهرانم سفارش اساسی کرد که یکی از اینا واسش گیر بیارم با خودش ببره عسلویه تو خونه نگه داره! :دی
پ.ن: به نظر شما، خرگوشکِ من، از نسل کوتوله هاست؟ هنوزم کوچولوئه و بزرگ نشده!

بوپو در خانه می باشد