خستگی

دیروز رفتم رودسر، خونه خواهرم! واسه چند ماه پیشاپیش ماهی سفید خریدم. کلی هم سبزی، تدارکات سبزی پلو با ماهی روز عیده دیگه چی کارش کنم. وایی ماهی ها زنده بودن. لباشونو هی غنچه میکردن، هی باز می کردن. دلم واسشون کباب شد. زنده بودن هنوز تازه از تور آورده بودن پایین. یه مقدار از ماهی ها مونده که پاک کنم، از سره ماهی می ترسم. مخصوصا از چشماش، موقعی که ماهی پاک میکنم، سرشو می پوشونم که نبینه منو!!! یهو همچین قلبم تکون می خوره، در حد سکته . دسته خواهری درد نکنه باز زحمت کشید چندتاشو پاک کرد، اما بازم مونده.

این روزا با اینکه کارام مث بقیه زیاد نبوده ولی آن چنان خستگی تو تنمه که اگه یه روز وقت بشه ۲۰ ساعت میخوابم. باید هرچه سریعتر این کارو بکنم وگرنه واسه عروسی مهران هیچ رمقی ندارم.

درختای آلوچه که تو هر خونه حداقل یکی هست، شکوفه کرده. خیلی شاد می شم وقتی درخت یه دست سفید می بینم. از الان روز شماری میکنم واسه غارت کردن آلوچه های نارس درختای خونه خالم!

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *