قد بکش، بزرگ شو

قد کشیدن درد داره.

جمله ای بود که چند وقت پیش خوندمش. باوری که همیشه بهش اعتقاد داشتم ” هیچ درد و رنجی بی دلیل نیست و یک حاصل و نتیجه ای داره ” !!

شاید گاهی اوقات اینقد این درد زیاد باشه که انسان از درون منفجر بشه و نابود بشه،‌ ولی انسان مثل یک ققنوس میتونه از دل خاکستر خودش دوباره متولد بشه و رشد کنه.

اون زمان، اون زمان و رسیدن به اون زمان نکته ی مهم و اساسی هست که نباید فراموش کنیم و باید تاب بیاریم.

 

خداوند خیلی بزرگه

خداوند بنده هاشو دوست داره

نباید فراموش بکنم! 😡

ادامه‌ی نوشته

تغییر

جدیداً از خیلیا می‌شنوم که می‌گن تا تغییر تو خودت ایجاد نکنی شرایط موجود رو نمی‌تونی تغییر بدی.

اینو خودم می‌دونم و اینم بهتر می‌دونم که برعکسش هم یعنی این که یک سری از تغییرات به خاطر اینکه از کنترل خودت خارج هست واقعا به شدت روی خود آدم تاثیر میذاره و حتی آدم رو به سمت افسردگی و احساسات ناخوشایند سوق میده، واقعا تاثیرات مخرب‌تری روی افراد می‌ذاره.

مث فوت افراد خیلی نزدیک، یا برعکسش تولد یه نوزاد.

تغییراتی که یک فرد که تازه عزیزی رو از دست داده، یا یک زن و شوهری که به تازگی بچه‌دار شدن، واقعا خارج از کنترل و غیرقابل پیش بینی هست.

به نظرم، تو این شرایط و یا حتی شرایط ساده‌تر کمک گرفتن از یه شخص سوم، که اگه خبره و متخصص هم باشه تو این کار، یه روش فوق العاده و مناسبه.

 

ادامه‌ی نوشته

سلام دنیا!

اسفند ماه همیشه می‌تونه برای من یک شروع دوباره باشه، شاید چون ماه تولدم هست و این شوق و اشتیاق زیاد این انرژی رو به سمت من می‌کشه تا همش با پتانسیل زیاد تصمیمی بگیرم و کاری رو شروع کنم.

حتی دیده شده که بعضی از پایان‌ها هم تو همین ماه برام اتفاق افتاده که خودش نوعی شروع دوباره و آغاز همه چیز بوده برام.

مدت زیادی نبودم و ننوشتم و چند سالی رو این وسط بدون نوشتن و ثبت خاطره گذروندم که همین ما بین خیلی اتفاقات بزرگ و تغییرات زیادی تو زندگیم رخ داده، که همیشه از خدای خودم ممنونم که تا به این حد من رو قوی، بزرگ و متحول کرد!

امید به اینکه باز هم بتونم اینجا بنویسم و احساس رضایت‌مندی رو تو این زمینه در خودم به وجود بیارم. من خیلی خوشحالم از این بابت، شاید چون دوباره می‌تونم با دوستای قدیمیم ارتباطی برقرار کنم یا شاید چون اینجوری می‌تونم بگم که من هنوز هم هستم و یا خیلی شاید‌های دیگه، خلاصه خوشحالم (:

 

پ.ن۱: سپاس فراوان از دوستی که موقعیتی رو برای من فراهم کرد تا دوباره وبلاگم رو زنده کنم …

پ.ن۲: کلی از پست‌ها رمز‌دار شدن و یا بصورت پیش‌نویس در اومدن، و کامنت‌ها به حالت تایید در اومدن، که خب من از واجبات می‌دونستم این کار رو …

پ.ن۳: تا جایی که بک‌آپ داشتم رو شما در آرشیو می‌بینین. حیف که مقداری از نوشته‌ها بدون بکاپ تو این دنیای مجازی رها شدن و به دست فراموشی سپرده شدن.

ادامه‌ی نوشته

نمیدونم گوشام درازه یا مهربونم؟

اگه من بتونم به این باور برسم که خیلی هایی که برام عزیزن در اون حد ارزش ندارن که بخوام اینقد پیش خودم عزیزشون کنم دیگه این همه به مشکل بر نمیخوردم و همه چیز عالی میشد!

اصن زندگی زیبا می شد.

والا بخدا |:

ادامه‌ی نوشته

رسم خوبی ست

ما زن‌ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می‌گیرد، شروع می‌کنیم به کوتاه کردن. ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها.

« ویرجینیا وولف »

عین واقعیته ها. من یکی که اینجوریم!

یه نوع زندگی دوباره ست، یا شایدم یه شروع جدید. وقتی که موهامو کوتاه میکنم یا ناخنامو از ته میگیرم! یا رابطه هام رو خاتمه میدم. اعتماد به نفسم میره بالا. یه حس قوی بهم دست میده که با خیلی چیزا رو به رو شم.

انگار این «من» میشه یه «من» دیگه!

ادامه‌ی نوشته

غصمه :-s

لپ‌تاپ‌م رو بغل کردم. غصه می‌خورم و هی به خودم می‌گم: « می‌دونستم اینجوری می‌شه‌ »

می‌دونستم …

می‌دونستم …

می‌دونستم!

بعد می‌گم: « خب احمق جون، وقتی می‌دونستی بیشتر تلاش می‌کردی! »

.

.

.

الکی خودمو اذیت نکنم با این حرفا! همون بشینم غصه بخورم بهتره. حقمه! هر چی سرم بیاد حقمه! |:

ادامه‌ی نوشته

می‌خواهم به جایی دور خیره شوم

می‌خواهم سیگاری بگیرانم

می‌خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم

– آیا میان آن همه اتفاق، من از سر اتفاق هنوز زنده‌ام؟

                                                                             «سیدعلی‌صالحی»

اول خرداد بود، این شعر رو واسه یکی سمس کردم. فرداش که دوم خرداد بود، هر خط‌ش رو زندگی کردم …

امروز هم که ۶م خرداد باشه با تعجب این ۵روز رو مرور کردم و کردم و کردم …

ادامه‌ی نوشته

اولین‌ها

مات و مبهوت به صفحه‌ی سفیدِ «نوشته‌ی تازه» می‌نگرم، و با خود فکر می‌کنم که «اولین‌»هایی که تجربه کردم، چگونه بودند؟ و اصلا چرا تجربه‌شان کردم.

 

اولین برخورد.

اولین خنده.

اولین هدیه.

اولین مسافرت.

اولین روز مدرسه.

اولین روز دانشگاه.

و …

و …

و …

!!!!

همیشه «اولین»ها برایم مهم‌تر از «هزارمین»ها بوده! همیشه ی همیشه.

همیشه «اولین»هایی که برایم شادی به ارمغان آوردند برایم ماندگارتر بودند و هستند. و همیشه «اولین»هایی که تلخی با خود به همراه آوردند تلخی‌ش را زیر زبانم مزه مزه می‌کنم و حسرت می‌خورم که چرا «اولین» دفعه باید برایم اینگونه تلخ به کامم می‌نشست.

پ.ن: دوم اردیبهشت ماه سال نود و یک.

ادامه‌ی نوشته